X
تبلیغات
مینویسم برای نجیب ترین دختر و همسر دنیا

روزمرگی

سلام.یادمان باشد که دلتنگی بهانه ی خوبی برای تکرار یک اشتباه نیست.خدارو شکر این چند وقته که حسابی افکارم مغشوش و پریشون یه  کاری میکنم که ارامش بخش ترین کار دنیاست.البته خودش قول داداه این کارو انجام بدی ارامش داری.گرچه اگر کمک خودش نباشه که عمرا بتونی قدم از قدم واسه انجامش برداری.بگذریم.

نمیدونم چرا هر کسی سر راه ما قرار میگیره یه جورای با ما حال نمیکنه.نمیدونم عیب از من یا از اونا؟؟؟؟؟؟

امروز داشتم به عیال میگفتم من ب خودش قسم نه برا کسی بد خواستم نه برای کسی دورو بودم نه ذات خرابی در اوردم لی چرا اینجوریا میشه.بعضی وقتا فک میکنم امتحان بعضی وقتا فک میکنم ساده لوحیم هست خلاصه هزارتا فکر جورو واجور.من از این بدترشو پشت سر گذاشتم به لطف خودش و اینایم که اینجا مینویسم یه جور تخلیه هست.

اما خدا نکنه تو این تخلیه ها قلبم رو از وجودش خالی کنم.خودد که بهتر میدونی .

من بدون تو نمیتون به این زندگی ادامه بدم.هستی و بودی و خواهی بود اما این روزای سخت بیشتر کنارم باش.ببخش اگر عیب از منه و حضور پر رنگت رو با خطاهام دارم کم رنگ جلوه میدم.ببخش که اگر تو نبخشی وای بر حال من.

ببخش اگر غصه رزق و اینده را خوردم.ببخش اگر با اسم تو خطایی کردم و ببخش اگر در ملا عام تو را فریاد زدم اما در خفا یادت هم نبود .ببخش

دوسد دارم خدا(بوس


 

نوشته شده توسط محمد و دختر گندم گون در سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 ساعت 2:28 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


خدایا راه را نشانم بده

خدایا ببخش اگر راه را نشان می دهی و تمتوانم قدم در راه بگذارم.

خدایا نمیدانم کدامین راه درست است و کدامین غلط؟

خداوندا غاصرم از جواب درست؟

خدایا ساده و روان بگویم نمیفهم.

خودت عنایتی کن و راه را نشانم بده.خدایا کمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک

گرچه همیشه لطف عنایت  و کمک تو بوده اما به مهربانیت قسم افزون تر.

خدایا شکر


 

نوشته شده توسط محمد و دختر گندم گون در دوشنبه سی ام دی 1392 ساعت 11:27 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


درب خانه دوست کجاست؟؟

بار پروردگارا

ای محبوب من سلام.راستش را بخواهی امروز کمی دلم برایت تنگ شد.آنهم یقین بدان اگر بخاطر مادیات و دنیا نبود این مهم اتفاق نمی افتاد.بگذریم.باز هم شکر که اتفاق افتاد.

نیمدانم چه بگویم ای کریم.........

چند وقتیست عجیب به این جمله فکر میکنم که ای کاش هر دری را زدم در خانه تو باشد نه بنده ات.گرچه توفیق این را دادی که در خانه خودت را هم در مکه بزنم

اما منظورم اینها نیست....

خودت که خوب میدانی چه میگویم.بار الها لطفی کن و منتت را بر سر این حقیر بگذار و راه را خودت نشانش بده.

تو که میدانی این بنده جز در خانه تو جایی را ندارد؟؟؟؟؟؟؟؟

ببخش آن روزهایی را که به دنبال همه رفتم بجز.......

ببخش آن لحظه هایی را که بیاد همه بودم بجز ..........

الهی العفو

الهی و ربی من لی غیرک.

اللهم عجل لولیک الفرج


 

نوشته شده توسط محمد و دختر گندم گون در شنبه سی ام آذر 1392 ساعت 7:24 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


جواب همسری

سلام.ممنون از زهرا که نظر گذاشت.والا نمیدونم چی بگم از بابت نوشتن این حرفهات همسری.فکر میکنم فوق العاده زدی تو کار احساساتی بودن.هان؟؟نزدی؟؟؟خوبه من اصلن انسان دورویی نیستم.عسل واقعا تعجعب مبکنم این حرفها و نوشته هارو میبینم.گلی چون زندگی که همش خنده نیست؟؟یه موقع سربالایی داره.یه موقع سرزیری.بخدا این نوع طرز تفکر حتما با مداخله شیطان.فدات شم من به حرف تو گوش ندم پس به حرف کی گوش کنم ؟هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگر قرار بر این باشه که منم از عیبها و کاستیها بگم وبنویسم که دیگه هیچ.خداوکیلی ناشکری نمیکنم.بخدا قسم.ولی بعضی وقتا درک کن.والا من هر روز به این فکر میکنم تا ایده ال تو بشم.ایا تو هم سعی میکنی؟؟؟؟؟؟؟

ایا شده بگی واسه یه مدت میشم ایده الش ببینم جواب میده یا نه؟؟؟؟

صد بار گفتم حضرت رسول به خانم فاطمه گفت دخترم سعی کن کنیز شوهرت بشی تا اونم غلامت بشه.

حضرت زهرا با اون همه کمالات و ...... اینگونه میشه واونوخت ما..........

من که میگم بیخیال این حرفها باش.والا منکه به حرفات گوش میدم .حاالا جالب میدونیه چیه؟؟؟؟؟؟/کافیه تو همین دنیای مجازی هم یه نفر پیدا بشه و کامنتهای نامربوط بزاره .گلی هر حرفی میتونه فرصت انحراف و گمراهی بشه.عاقلانه بنویس و تصمیم بگیر.

یه روز خوووووووووووووووووووووووووب میاد.

بوبوبوبوس


 

نوشته شده توسط محمد و دختر گندم گون در سه شنبه بیست و ششم آذر 1392 ساعت 10:44 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نمی دانم که اسم مطلبو چی بزارم  یا چه جوری شروع کنم.ولی اینو خوب میدونم که الان چه حسی دارم و طرز نوشتن مطالب حد اقل از طرف من تغییر میکنه وکاملا متفاوت میشه باتمامی قبلیها .شاید همسرم بخواد مثل قبل بنویسه واون طوری ادامه بده ولی من نه.تصمیم گرفتم فقط حرف دلمو بنویسم وانچه که در روز واسم پیش میاد وحس میکنم بنویسم

چند وقتیه که اخلاق همسری تغییر کرده واصلا محلی به من نمیده،انگار که نه انگار که منم هستم،زندگی مشترکی تشکیل دادیم.مثلا همسرییییییییییییییییم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نمیدونم چی شده وچرا اینجوری شده ولی به این باور رسیدم ویقین دارم  که تصمیم گرفته وعزمشو جزم کرده برای ادامه ی راه وروش جدیدش.

وقتی از دلم براش حرف میزنم،درددل میکنم اونقدر حواسش هست وعاشقونه گوش میده که انگار با دیوار حرف میزنم.یا سرشو باگوشیش یابا کامپیوترش گرم میکنه.اونقدر غرق اون میشه که نخواد حتی حس کنه که من کنارش نشستم.وقتی از حساسیتهام واسترس هام حرف میزنم باکلمات عاشقونه میگه حرفو  کمش کن

 از ته عمقش میگه تو

             نمیفهمی.

تو 

                                   حالیت   نیست.

 

بهش میگم فلان کار رو نکن فلان رفتارت منو عذاب میده انچنان جمله ی عاشقانه ومهربانانه ی 

 

                         به درک!

 

رو با تمام وجود بیان میکنه که  نگو.میگم به قول خودت دوست داشتنتو با عمل ثابت کن .به من ثابت کن که اشتباه میکنم درموردتو ۰ فقط زبونی نگو۰این زبونی به دردم نمیخوره میگه یواش حرف بزن صدات میره پایین درصورتی که مثل همیشه ویواش حرفمو زدم. طوری رفتار میکنه که من دشمن خونیش هستم. نقطه ضعف وحساسیت هامو دقیق میدونه ولی همیشه دقیقا همونا رو انجام میده.بعدهم میگه توگیر الکی میدی تو چه جوری،یا میگه اینا شیطونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱بابا اخه شیطون یکبار نه دوبار نه هزار بار!!!!!!!!!!!!!!!!نه اینکه همیشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه که همسری  باافتخار وعاشقانه هرثانیه این جملات فول عاشقانه رو نثارم میکنه.یا با غرور میگه : " تو هیچ وقت ادم نمیشی" و منو هر لحظه مست تر وعاشق تر میکنه.

هیچ کسی نیست که بخوام باهاش حرف بزنم ودرددل کنم. باباهامون که اونقد دل مشغولی وفکر وگرفتاری دارند که دیگه جایی واسه ما یابهتر بگم من ندارند.خودشم که اینطور.بقیه هم که دیگه هیچ.میترسم حرفمو به یکی هم بگم تازه اونم بشه  درد دلم!!!

جالبی کار وقتی که میگه همیشه تو جداشونده هستی ولی نمیگه شاید من کاری کردم که ناراحت شده وقهر کرده.میگه من همیشه با این فکر هستم که اخرین باری که پیش توهستم وشاید دفعه بعدی دیگه وجود نداشته باشه  ولی توچی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اما یکبار باخودش نمیگه  حالاکه دارم دلشو میشکونم شاید اون کسی که به عنوان همسر انتخابش کردم ،دیگه زنده نباشه که بخوام ناراحتش کنم

خیلی بهم ریختم خیلی حس تنهایی میکنم به خاطر همین تنهایی هاست که تصمیم گرفتم بنویسمشون.هرچند که این چند خط گوشه ای از حرفای دلم هست ومابقی گفتنی نیست.

ازاین به بعد چه شادباشم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چه دلشکسته وغمگین فقط وفقط همین صفحه میشه همراز وهمدرد من.تکیه گاه تمام تنهاییهام.

بازهم خدایا شکرت

 


 

نوشته شده توسط محمد و دختر گندم گون در شنبه بیست و سوم آذر 1392 ساعت 1:51 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


مثل هر بار برای تو نوشتم:
دل من خون شد ازین غم، تو کجایی؟
و ای کاش که این جمعه بیایی!
دل من تاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟
تو کجایی؟ تو کجایی...
و تو انگار به قلبم بنویسی:
که چرا هیچ نگویند
مگر این منجی دلسوز ، طرفدار ندارد ، که غریب است؟
و عجیب است
که پس از قرن و هزاره
هنوزم که هنوز است
دو چشمش به راه است
و مگر سیصد و اندی نفر از شیفتگانش ، زیاد است
که گویند
به اندازه یک « بدر » علمدار ندارد!
و گویند چرا این همه مشتاق ، ولی او سپهش یار ندارد!

=-=-=
جواب امام زمان:
تو خودت!
مدعی دوستی و مهر شدیدی که به هر شعر جدیدی،
ز هجران و غمم ناله سرایی ، تو کجایی؟
تو که یک عمر سرودی «تو کجایی؟» تو کجایی؟
باز گویی که مگر کاستی ای بُد ز امامت ، ز هدایت ، ز محبت ،
ز غمخوارگی و مهر و عطوفت
تو پنداشته ای هیچ کسی دل نگران تو نبوده؟
چه کسی قلب تو را سوی خدای تو کشانده؟
چه کسی در پی هر غصه ی تو اشک چکانده؟
چه کسی دست تو را در پس هر رنج گرفته؟
چه کسی راه به روی تو گشوده؟
چه خطرها به دعایم ز کنار تو گذر کرد
چه زمان ها که تو غافل شدی و یار به قلب تو نظر کرد...
و تو با چشم و دل بسته فقط گفتی...
تو کجایی!؟ و ای کاش بیایی!
هر زمان خواهش دل با نظر یار یکی بود، تو بودی...
هر زمان بود تفاوت ، تو رفتی ، تو نماندی.
خواهش نفس شده یار و خدایت ،
و همین است که تاثیر نبخشند به دعایت ،
و به آفاق نبردند صدایت
و غریب است امامت
من که هستم ،
تو کجایی؟
تو خودت کاش بیایی
به خودت کاش بیایی...!


 

نوشته شده توسط محمد و دختر گندم گون در دوشنبه چهارم آذر 1392 ساعت 12:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


مخاطب خاص

سلام.

راستش اصلن حس نوشتن نبود.ولی سعی کردم پیدا کنم.نمیدونم روزای قشنگی هست یا نه .برا خودم.زیادی تحت فشار فکر هستم.سعی کردم مثبت فکر کنم ولی نمیدونم چرا همش درگیرم.بعضی وقتا به خودم میگم دیونه یادته رفته کجا بودی و الان کجایی؟؟؟فکر دیگه میاد درگیره.سپردم به خود خدا.ولی

چند وقتیه از بابت شغل اینده نگرانم.راستش یکی رو میخوام این روزا بیش از پیش درکم کنه و هوای این ذهن اشفته رو داشته باشه.اصولا همه میگن مثبت اندیشی ولی ادمه دیگه .یه جاهایی کم میاره .دلش میخواد یه کوچولو بیشتر دیده بشه.

بازم بگذریم.

خدایا این روزا من فقط و فقط   و فقط  امیدم به خودته.خدایا نزار کم بیارم .میدونم مثل همیشه هوامو حسابی داری ولی این روزا اندکی بیشتر.

الهی و ربی من لی غیرک.

خدایا ببخش این روزا همه کاری میکنم جز بندگی


 

نوشته شده توسط محمد و دختر گندم گون در جمعه یکم آذر 1392 ساعت 8:48 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلامی دوباره

سلامی دوباره به این وبلاگ که چقدر یه زمانی باهاش خاطره دارم. بگذریم.

آخرین پستم بر میگرده به شب عروسیمون و دقیقا ۸ روز بعدشم عازم خانه خدا شدیم.اونقد درگیر این زندگی شدیم که اصلن یادمون رفت یه وبلاگی هم داریم.ایشالا سعی میکنم بیشتر بنویسم برا خدا برا خودم برا عشقم.

خلاصه میخوام با نوشتن برگردم به همون ارامش خاص سابق.

ایشالا که شروعی خوب باشه.

ممنونم بهرام جان که دوباره به وب ما جون بخشیدی با نظر دادنت.

تشکر.

خورشیدم ،، خانومم ،، من با تو آرومم ،، رویامی ،، دنیامی ،، دستاتو می بوسم


 

نوشته شده توسط محمد و دختر گندم گون در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392 ساعت 11:30 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


خدایا بوس

به نام حضرت  عشق

به نام بهترین معبود

و به نام بهترین عشق دنیا.

و سپاس خدایی را که عشق را در وجود ادمی نهاد

خدایا شکر.

ما به هم رسیدیم........

خدایا تا رسیدن به تو فرصت زیادی نماده خودت قلوب عاشقمان را اماده کن.

خدایا دوسد داریم

من و او


 

نوشته شده توسط محمد و دختر گندم گون در جمعه نهم فروردین 1392 ساعت 11:26 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 


 

نوشته شده توسط محمد و دختر گندم گون در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 ساعت 3:37 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت